شیشه ای ناموس
 
آدمانِ این زمان خون میخورد
خود مُسلمان خواند سر می بُرد
ملتی برخاک خون بنشانده اند
خون ها بردست وپا افشانده اند
هریکی ازخونِ ما ساغر بدست
گه خُمارونشه بوده گاهی مست
ازجهالت نا صبور افتاده است
ازشرافت ها بدور افتاده است
تا غلام ونوکری بیگانه گشت
آتش افروز درونِ خانه گشت
ازغلامی دین و ایمانش بیمُرد
عشق میهن دردل وجانش فسرد
از سیه کاری همه آتش فگند
مردمِ خود را نمود همچوسپند
کی بوَد دگر وَرا ازنام وننگ
شیشهٔ ناموس را بسته بسنگ
لاف ها ازدین و ایمان می زند
درعمل بر دین بهتان می زند
عده ای دگر بفکرِ روزی است
درپی چوکی وزراندوزی است
روزوشب باکافران عیش ونشاط
در فساد آلوده است بی احتیاط
ملتِ بی چاره است در انتظار
نی زمستان داردو نی هم بهار
ناله می دارند چو مُرغانِ سحر
خون بریزند جایِ اشک چشمانِ تر
داده اند ازدست متاع صبرخویش
هریکی باشد خراب و زارو ریش
ای خدا خدا این درد ها فرجام بخش
از فروغ خویش براین شام بخش

11/4/2013
باتقدیم احترام فروغ ازلندن