دوشنبه، 23 جولای 2018

٦ جدى سال ٥٨: از لشكر كشى اردوى سرخ تا پيروزى

غرزى لايق

٦ جدى سال ٥٨: از لشكر كشى اردوى سرخ تا پيروزى”مرحله تكاملى انقلاب كبير ثور”
 

“…امین در حال زوال, در دکترین برژنف, مهره ای سوخته بود و باید تعویض میگردید. ” پرچمی” های بخت برگشته, جانشینان انانی گشتند که, بازی را از قبل ها باخته بودند. انتخاب پرچمی ها, اختیاری نبود…ورود شوروی ها, عمق فاجعه را وسعت بخشید. بازنده رهبران ما بودند و ما قربانیان چشم و گوش بسته آنان. رهبران بخت بر گشته ای ما را برای جانشینی” امین” انتخاب کرده بودند و اسفا. رهبران قدرت شیفته ای ما, مهره ای بودند در بازی بزرگ.”
واسع عظيمى



خواننده اى فرهيخته!
اين نوشته بر بناى بحثهاى فيسبوكى در ياد بود از حادثه اى ٦ جدى ١٣٥٨ و پيوست به آن هجوم نيروهاى شوروى بر كشور آزاده و سربلند ما از خامه اى اين هيچمدان تراوش نموده است. اين نوشته، جمعبندى ديدگاه هاى گونه گون نسلى است كه هيچگونه سهم رو در رو در فرآيند زايش و اجراى تصاميم روى حادثه هاى ياد شده نه داشته و تنها در قدمه هاى مختلف گواه و قربانى همان پيشآمدها بوده اند. در اين نوشته تلاش گرديده است كه بر برخى يادداشتهاى تأريخى از نام چهره هاى مطرح همان برهه نيز تكيه صورت گيرد. اين نوشته در بستر پژوهشهاى مربوط به همان حادثه ها نه نوشته اى نخستين و نه نوشته اى آخرين بوده و به هيچ وجهه ادعاى انحصار حقيقت را نه دارد.
****
سى و سومين سالِ هجوم نيروهاى شوروى سابق كه پيآمد آنى و نخستين آن سقوط حاكميت حفيظ الله امين و برقراى حاكميت ببرك كارمل بود امسال به بركت دسترسى رسانه هاى همگانى انترنتى در برگه هاى فيسبوكى بازتاب گسترده تر يافته و به گفتگو ها و برجسته شدن ديدگاه ها و انديشه هاى باز تر، فراگير تر و گونه گون تر iiزمينه سازى نمود. اين گفتگو ها در كنار تكرار حرفهاى گفته شده، گوشه هاى ناگفته و ناب اين ماجراى تأريخى را نيز برجسته ساخته و سنگر بندى ها و پرخاشهاروى اين مساله را يك بارديگر رنگ تازه بخشيد. كسى آن حادثه را “روز واقعى نجات از بربادى” ناميد، ديگرى هم آنرا “روز ماندگار و تأريخى” خواند و سومى به آن ” روز نجات مردم” عنوان داد … بهانه اى من براى پرداختن به اين پيشآمد تأريخ كشور سخنان خانمى با رسوخ، اديب و خامه به دستى در رابطه با همين رويداد بود كه در برگه فيسبوك خويش چنين نوشت : ” ششم جدی روز سياه و تاريک بود که کله پوچ های کمونست خلق و پرچم بالای ملت ستمديده افغانستان عزيز به ارمغان آوردند…”( خانم مكى جهانيار) در سخنان خانم جهانيار بخش واقعيت بازتاب يافته است، نه تمام واقعيت. همين نوشته سبب شد تا ديدگاه خود پيرامون آن حادثه اى بد فرجام در تأريخ كشور را سر و سامان دهم و با تكيه روى انديشه هاى بازتاب يافته برخى همسخنان پيرامون همان حادثه ها در چوكات يك نوشته اى جداگانه با انديشمندان شريك سازم.

ورود “قطعات محدود عساكر اتحادشورى” و آغاز “مرحله نوين انقلاب كبيرثور” كه دو پيشآمد به هم پيوسته اند، سرنوشت جنگ و صلح در افغانستان را رنگ كاملاً ديگر بخشيده و آن گره كور در تأريخ معاصر كشور را گره زدند كه هنوز تا روزگاران ما، مردم بلاپرورده افغانى كفاره اى آنرا با سر و جان خود مى پردازد. اين غمنامه از ثور ٥٧ آغاز گرديد، ولى ٦ جدى و هجوم لشكر سرخ بهاى اين سوگنامه را براى وطن و وطنداران ضريب سرنوشت ساز بخشيد. ريشه هاى اصلى اين تراژيدى را ميتوان در جنگ هاى بى سرانجام “پرچمى ها” و ” خلقى ها” و جنون رهبران آن ساختارها براى تأمين هژمونى فردى و انتقام كشى هاى انها از همدگر ترجمه كرد. رده هاى پاكنهاد و سرفراز همان حزب در مراتون غصب نقش رهبرى ميان رهبران طراز نخست همان ساختار قشله اى بهاى بزرگى براى آن پرداختند، ولى بازنده اصلى اين زد و بند ها مردم بيچاره شده اى كشور بود كه تا امروز زهر آن پيشآمد ناكام را مى چشند.


با ورود واحد هاى قشون سرخ به افغانستان در ٦ جدى ٥٨ و براندازى رژيم حفيظ الله امين و برپايى حاكميت ببرك كارمل پيوسته تلاش صورت ميگيرد تا سر رشته هاى آن پيشآمدِ نابخردانه، هويت بازيگران خرد گم كرده اى آن تراژيدى و ضرورت آن اقدام در لابلاى افسانه ها و اطلاعات گمراه كننده ماست مالى گرديده و افكار همگانى را به كجراه بكشانند. حقايق و گواهى هاى سالهاى پس از آن هجوم شرمسار به بخش زياد ناگفته هاى تأريخ معاصر كشور ما و پيچيده گى هاى جارى پاسخ ميدهند. در اين نوشته تلاش ميشود تا بر پايه اى شواهد و اسناد دست داشته به نقش چهره ها و ساختارهاى افغانى شامل آن فرآيند پرداخته شود. آنچه به جانب حاكميت شوروى سابق مربوط ميشود، انبوهى از نشرات، پژوهشها و اسناد معتبر در درسترس است كه خواننده ميتواند به راحتى آنها را به مطالعه گرفته سره را از ناسره جدا كند. رهبران اتحاد شوروى سابق با تكيه بر درسهاى آن تراژيدى بيرحمانه ترين تفسير از آن پيش آمد را به دست داده اند.
 
يكى از گره گاه هاى اصلى در هجوم قشون سرخ به افغانستان همانا دعوت اين قطعات است. در اين راستا پرسشهاى زيادى ذهن كنجكاو را سرگرم ميسازد. آيا واقعاً رهبرى شوروى به ندا هاى پيهم تره كى و امين پاسخ مثبت داد تا حاكميت امين را بقا بخشد؟ آيا فرستادن قشون سرخ به هدف مجازات امين بود كه جانب شوروى سابق از كشته شدن تره كى توسط امين “شوكه” شده بود؟ آيا نيت رهبرى شوروى برانداختن رژيم امين به نفع كارمل بود؟ بلاخره كدام يك از رهبران افغانى مسئوليت رو در روى فراخواندن نيروى هاى شوروى را به دوش ميكشد؟ ضرور دانستم كه در اين نوشته و در مرزهاى ممكن، آن رخداد ناگوار تأريخى را در مقايسه ديدگاه هاى نسل نخست رهبران همان حزب كه به گونه اى با هجوم قشون سرخ و “پيروزى مرحله نوين انقلاب كبير ثور” پيوند داشتند و نسل سوم انديشمندان آن حزب، كه نسل من اند و هيچ نقشى در تصميم گيرى هاى همان برهه نه داشتند، به كاوش گيرم.

در گفتگو هاى فيسبوكى در رابطه به يادبود سى وسومين سال آن ماجرا در پيوند با فراخواندن نيروهاى شوروى در چندين مورد خواندم كه “..حالا کی دعوت کرده بود و کی دعوت نکرده بود, مهم نیست…” ( واسع عظيمى). محترم احمد راستا با صراحت نوشت كه:”حالا: بسیار ساده لوحانه است بگوییم ، امین ، تره کی ، ببرک کارمل و یا کی ها این قوا را به کشور آوردند. بسیار سطحی است که گوییم سازمان مخفی ما و یا رهبری پرچمی ابر قدرت شوروی را متقاعد به این امر گردانید. این مدعا ها بدرد یک بحث تبلیغاتی وکوبیدن جناحی بر یکدیگر میخورد و بس.” محترم راستا اين حكم خودرا چنين پايه بخشيده است كه: “روس با موافقت یا بی موافقت مقامات افغانی آمده بود ویا می آمد. روس ها بخاطر اهداف ژیوپولیتیک،غرورمذهبی گونه ی ایدیولوژیک، تامین امنیت سرحدات جنوبی و هزار و یک دلیل دیگر به چنین تجاوز دست زدند.” هجوم قشون سرخ بالاى افغانستان يك واقعيت تأريخى است كه نه ميشود آنرا مجرد و بيگانه از پيش شرطهاى درونى، منطقوى و جهانى به بررسى گرفت. طبعاً آن پيشآمد بر قرينه اى پيشينه اى مشخص نيز استواراست. شكافتن جوهر همين پيش زمينه ها، نقش ساختارها و رهبران بسته با آن حادثه و مقصرين افغانى همان بازى خونبار بيگمان كه براى نسل كنونى و نسلهاى بعدى آموزنده و حياتى است. ما ميتوانستيم كه با گفته هاى اين دو فرهيخته و ديگرانى كه چنين مى انديشند همنوا مى شديم، هرگاه پيآمد هاى آن پيشآمد تنها در محدوده اى سرنوشت همان ساختار “خلقى” و “پرچمى” و همان چند رهبر قدرت طلب باقى ميماند و با كشور، غرور و سربلندى آن و زنده گى ميليونها هموطن ما بازى نه ميكرد.

من هنوز سخنان ادوارد شيوردنادزى وزير خارجه شوروى زمان گرباچف را به ياد دارم كه در پاسخ روزنامه نگارى تقريباً چنين گفته بود، اتحاد شوروى نه دوستان دايمى دارد و نه دشمنان دايمى ، آنچه براى شوروى دايمى است منافع ملى آن است. و پرسش اينست كه سياستمردان همان حزب نگون بخت منافع ملى افغانستان را در پيوند تركيب بالا چه گونه تعريف ميكردند؟ سؤال فراخواندن نيروهاى اردوى سرخ بسيار پيشتر ها پاسخ خودرا يافته است و پيشكسوتان همان حزب زوال يافته به آن كافى پرداخته اند. محترم سلطان على كشتمند مى نويسند: “در هر حال، هر چه محرك امين بوده باشد، وى از ماه مارچ ١٩٧٩ به بعد چهارده مرتبه ورود قواى شوروى را تقاضا نمود. رهبران خلقى مجموعاً ٢١ بار اين تقاضا ها را به عمل آورده اند. امين تنها پس از غضب كامل قدرت ٧ بار تقاضاى خويش را بگونه مشخص ارائه نمود و صرف در ماه دسمبر سال ١٩٧٩ وى چهار بار تقاضانامه در اينباره به مسكو فرستاد.” اين فهرست درخواستها تقريباً در منابع شوروى سابق هم قابل پيگرى است. به گفته فرهاد باركزى “…افشای اسناد آرشیفی جلسات بیروی سیاسی ح. ک. ا. ش. که ثابت ساخت که شادروان ببرک کارمل عسکر شوروی را به افغانستان دعوت نکرده است، بل این کار شادروان تره کی و امین بوده است…” پرسش اين نيست كه كى و چند بار تقاضاى فرستادن نيرو هاى نظامى از رهبران شوروى را پيشكشيده بود، بلكه پرسش در íاينست كه پيآمد آنى اين لشكركشى به خون كشاندن رژيمى را در پى داشت كه گويا روى فرستادن اين نيرو ها پافشارى مينمود. واسع عظيمى نوشت:” بارى ” مزدوریار” به آشنایی گفته بود که, درست است که ” امین” شورویها را برای پاسداری اش طلب کرده بود و اما نه برای کشتنش”. او راست گفته بود. . اما, این پارادوکس ساده حاجت تفسیر نیست.”

ببرك كارمل هنوز در نشست مطبوعاتى مورخ ٢٠ جدى ١٣٥٨ در پاسخ به پرسشِ نماينده اسوشتيد پرس كه پرسيده بود: “قسميكه جلالتمآب شما فرموديد و قبلاً گفتيد كه امين اجنت امپرياليزم امريكا بود پس او چرا قشون شوروى را در افغانستان دعوت كرد؟” با بانگ رسا اين گره كور را گشوده بود. وى در پاسخ گفته بود: “حفيظ الله امين اجنت امپرياليزم امريكا از اتحاد شوروى طلب كمك قطعات محدود را نكرده بود، بلكه اين كمك به اراده و تصويب نزديك به اتفاق آراى شوراى انقلابى ج د ا صورت گرفته است.”(٢)

دلچسپ اينست كه شادروان كارمل در بسيارى ازسخنرانى ها، پيامها و مصاحبه هاى ماه هاى نخست پس از ٦ جدى ١٣٥٨، پيروزى “مرحله تكاملى انقلاب كبير ثور” را به “اراده و تصميم” “اكثريت نزديك به اتفاق اعضاى اصولى كميته مركزى ح د خ ا و اكثريت اعضاى شوراى انقلابى ج د ا” حواله ميكند. به طور نمونه درهمان كنفرانس مطبوعاتى مشهور به پرسش نماينده تلويزيون انگلستان چنين پاسخ ميدهد: “… بعد از توطئه سازمان جاسوسى سيا امپرياليزم امريكا در وجود باند امين و امينى ها و به شهادت رسيدن شادروان نور محمد تره كى اكثريت نزديك به اتفاق اعضاى اصولى كميته مركزى ح د خ ا و اكثريت اعضاى شوراى انقلابى ج د ا با هم تصميم گرفتند كه باند و توطئه سازمان جاسوسى سيا امپرياليزم امريكا را در وجود حفيظ الله امين از ميان بردارند. در همان هنگام بر اساس اصوليتى كه در حزب و دولت ما وجود داشت آنها اينجانب را بحيث منشى عمومى و بحيث رئيس شوراى انقلابى و صدراعظم آينده نامزد كرده بودند. وقتى من دو ماه قبل به كشور خود از طريق راه هاى انقلابى آمدم و با اكثريت اعضاى كميته مركزى ح د خ ا و شوراى انقلابى ج د ا در تماس شدم تمام تدابير را پيش ازاينكه دستگاه امپرياليزم امريكا به كودتايى در افغانستان دست بزند پيش از اينكه آنها پلان تجاوز كارانه خودرا از مرزهاى پاكستان عملى سازند اتخاذ كرديم. در اين وقت بر اساس هوشيارى و آگاهى خلق افغانستان – براساس هوشيارى و آگاهى حزب دموكراتيك خلق افغانستان بر اساس هوشيارى و آگاهى دولت جمهورى دموكراتيك افغانستان تصميم گرفته شد و در جريان همين جلسات محاكمه اى دائر گرديد كه حفيظ الله امين اجنت و جاسوس امپرياليزم امريكا محكوم به اعدام شد و مرحله دوم انقلاب كبير ثور آغاز گرديد”.

بعد ها هم براى توضيح اين اصل سخنى گفته نه شد كه حرف روى كدام ” اكثريت قريب به اتفاق اعضاى اصولى كميته مركزى ح د خ ا” بود كه در چنين تصاميم سرنوشت ساز رأى داده بودند. محترم سلطان على كشتمند در كتاب شان، اگر چه با احتياط، ولى به نقش گروه رهبران “پرچمى” در بيرون از كشور مينويسد كه: ” ورود قطعات نظامى شوروى به دعوت و اجازه امين به اين معنى نيست كه ببرك كارمل و رهبرى پرچميها در خارجه و گروهى از رهبران خلقى ضد رژيم امينى از اين امر بى اطلاع بوده باشند…” در محاسبه تأريخ مراد از “رهبرى پرچمى ها در خارجه” عبارت بودند از ببرك كارمل، اناهيتا راتب زاد، نور احمد نور، محمود بريالى، عبدالوكيل و نجيب الله كه همه پس از سبكدوشى از وظايف شان به حيث سفراى رژيم خلقى از برگشت به افغانستان سرباز زده و در آوان هجوم نيرو هاى شوروى سابق در شوروى به سر ميبردند. هرگاه بالاى آنها تيم گروه “خلقى” را كه پس از رويايرويى با امين به شوروى سابق انتقال داده شده بودند بيفزايم، پس ” گروهى از رهبران خلقى ضد رژيم امينى” كه محترم كشتمند از آنها ياد آورى كرده اند شامل اسدالله سرورى، شيرجان مزدور يار، محمد اسلم وطنجار و سيد محمد گلاب زوى ميگرديدند. محترم مليار رحمانى در يكى از بحثهاى فيسبوكى محترم غلام دستگير پنجشيرى را كه در همان لحظات براى تداوى در ماسكو به سر ميبرد شامل اين گروه ميخواند.

در روال همين بحث ها در يكى از برگه هاى فيسبوكى محترم اسدالله كشتنمد در نوشته اى نابى زير عنوان ” ششم جدى ١٣٥٨ روز واقعى نجات از بربادى” يكى از حلقه هاى ديگر گمشده در زنجيره اى پيشآمد آن تراژيدى را به دست داد و بى پرده نوشت كه: ” اگر حوادث آن روزگار تلخ به خونسردی واحساس مسئولیت و منصفانه ارزیابی گردد به این نتیجه میرسیم که اگرمبارزه درونی در داخل جامعه افغانی دروجود اعضای حزب دموکراتیک خلق افغانستان (بخش پرچمی)وجود نمیداشت اتحاد شوروی به کدام نیرو میتوانست اتکا بکند ؟” و تأكيد ميكند كه :” به نظرمن اگر سازمان مخفی حزب دموکراتیک خلق افغانستان وجود نمیداشت و آنطوریکه گروه “امین” با سربریدن حزب توقع داشت، فعالیتها قطع میگردید، هیچگاهی حادثه ای بنام “شش جدی” نمیتوانست وجود داشته باشد. درچنین اوضاعی اگر نیروی اتکائی وجود نداشته باشد، چنین اقدام بزرگی نمیتواند متصور باشد.” نه ميتوان اين حكم محترم كشتمند را جدى نه گرفت. ورود نيروهاى شوروى در متن “بازى بزرگ” در همنوايى با همان گروه ٦ نفرى “پرچمى” هاى در “تبعيد”، چهارگانه فرارى”خلقى” جمع يك و طبعاً، با اتكأ به گفتنى هاى محترم اسدالله كشتمند، در پيوند با “اين گروه شش نفرى كه روح و روان مبارزه حزب راتشكيل ميداد … رفيق ظهور رزمجو، رفيق جميله پلوشه، رفيق فقيد امتياز حسن، رفيق محمد آصف دين، رفيق مير عبدالكريم بها و رفيق نسيم جويا” رنگ يافته و به همان سوگنامه تآريخ معاصر كشور زمين هموار گرديده است. به سخنان اسدالله كشتمند ” رفيق ظهور رزمجو رهبرى اين گروه فرزندان خلف وطن را به عهده داشت…” باور دارم كه محترم ظهور رزمجو به مثابه رهبر همان گروه بارى به باز كردن اين گره كور دين وطنپرستانه اى خودرا انجام خواهد داد و نقش سازمان مخفى “پرچمى” هارا در شكل گرفتن فراخوان نيروهاى شوروى سابق برجسته خواهد ساخت.

محترم اسد الله كشتمند كاملاً حق به جانب است زمانيكه مى نويسد: ” بنابر علل تاریخی معینی (که بائیستی مورد مطالعه وپژوهش دقیق و عمیق قرارگیرد) تاکنون از این گروه بی بدیل رهبران ومبارزان سالهای تاریک ودشوار، این گروه پرافتخار رهبری حزب درشرایط مبارزه مخفی وجانفشانی های گروه های متعدد حزبی تقدیر و تجلیل لازم صورت نگرفته است. برما است تا این باب را بگشائیم. گروه رهبری شش نفره مخفی حزب (سالهای ١٣٥٧ و١٣٥٨) برگردن همه اعضای حزب دموکراتیک خلق افغانستان وبویژه نسل ماکه از این گذرگاه خونین رد شده ایم، حق کلانی دارد.ما باید دین انقلابی خود را درمورد این رهبران گرانقدر خودادا کنیم.” باورمندم كه ياد هزاران سرباز سربه كف همان برهه و خون “بیش از دو هزار و پنجصد تن از ، پرچمداران صدیقِ حزب دموکراتیک خلق افغانستان، که بدستان ناپاک امین و امینی های جلاد جام شهادت نوشیدند” (نورمحمد سنگر) فراموش تأريخ كشور نه خواهد شد. و به اين امر هم نه ميتوان بى باور بود كه رده هاى فدايى همان ساختار مخفى هيچگاه از مأموريتى به آن سهمگينى آگاهى نه داشتند كه زمانى به حيث موره يى در بازى هجوم نيروهاى قشون سرخ به كار گرفته شوند.

با فرود آوردن سر تعظيم به قربانى هاى دوران وحشت و دهشت حاكميت حفيظ الله امين و ارجگذارى به ارمانهاى پاك ساختارهاى مخفى رده هاى همان حزب، از سخنان محترم اسدالله كشتمند چنين بر ميآيد كه سرنوشت ده ها و صدها فرزند وابسته اى همان حزب درگير بازى هاى نامرئى و ريسكهاى غير قابل پيشبينى بوده كه به بهاى زنده گى بهترين فرزندان وطن تمام گرديده است. بيهوده نيست كه فياض نجيمى در يكى از بحثهاى فيسبوكى مى پرسد: “…سازمان مخفی پرچمی ها آن توانایی را نداشت که بتواند، دولت امین را سقوط بدهد. کمیته مخفی پرچمی ها بدون رابطه با شوروی ها ایجاد شده نمی توانست. حادثه آمادگی برای قیام 20 حوت 1357 و دستگیری و نابودی یک بخش از نظامیان پرچمی را مگر کسی فراموش کرده است؟” اين پرسش محترم نجيمى برگه هاى درد آور تأريخ آن حزب ناشاد را زير سوأل ميبرد كه تا روزگار ما هنوز كسى جرئت مطرح كردن آنرا نه يافته است. محترم سلطانعلى كشتمند در سلسله چنين اقدامات ناشيانه از جانب “گروه شش نفرى” چنين مى افزايد: “… سه بار ديگر قبلاً به تاريخهاى ١٤ اكتوبر، ٢٧ نوامبر و اول دسامبر ١٩٧٩ پلان اقدام براى برانداختن رژيم امين از سوى كميته مخفى پرچميها تنظيم گرديده و در حلقات معين مخفى بگونه سرى اطلاع داده شده بود… واقعيت اينست كه در هرسه بار پلانهاى قيام از سنجشها و پختگيهاى لازم با در نظرگفتن تناسب نيروها، برخوردار نبود و در آنها جوانب احساساتى و عاطفى بر ضمانت اجرائى، غلبه داشت. بهمين جهت ارزيابيها دقيقاً نشان ميداد كه اقدام كميته مخفى به تنهايى، به نتيجه قابلىاطمينانى منتج نه ميگرديد.” اين پرسش تا جاودان بالاى وجدانها سنگينى خواهد كه آن خون هاى ريخته و آن قامت هاى خاك شده بار كفاره گناهان كى را بردوشها حمل ميكردند؟
 
*****

اين بحث براى من از گفته هاى خانمى شكل گرفت كه نوشت: “…ششم جدی روز سياه و تاريک بود که کله پوچ های کمونست خلق و پرچم بالای ملت ستمديده افغانستان عزيز به ارمغان آوردند…” من با اين حكم آن فرهيخته همنوا نيستم، ولى در همين چند حرف فشرده و نا خوشآيند كه براى برخى حزبى هاى ديروز قابل پذيرش نيست، حقيقت تلخ تراژيدى يك وطن برباد گشته و هزاران سرنوشت خاكستر شده و ايده آلهاى دفن شده را ميتوان به ساده گى خواند. در لابلاى همين چند حرف ساده عذاب و رنج ميليونها هموطن بيچاره و داغديده ما ترجمانى شده است كه در فريب و تزوير بازيگرا ها و ديوانه هاى قدرت، به جاى رفاه و سعادت بدبختى و بى چاره گى به دست آوردند. ما هر كدام ميتوانيم به گونه خود و دلچسپى ها و خوش بينى ها و بدبينى هاى فردى خود از اين و يا آن رهبر همان ساختار قشله يى را با اين و يا آن دليل و برهان از زير بار مسئوليتها بيرون كشيم و يا در زير اين بار غرق سازيم، اما ذهن تأريخ و مردم كشور هيچگاه آن پيشآمد هاى خونبار و مجريان آن را فراموش نه خواهند كرد و هيچ خطا كارى از تير رس شان در امان نه خواهد ماند.

اين مبحث را طى يكى دو هفته اخير در صفحات گونه گون پيگيرى نمودم و از وراى هر بحث همان بوى “پرچمى” باورى و “خلقى” ستيزى سى و سه سال پيش هنوز به مشام ميرسيد. ما هنوز در بند قول و قرار همان سالها لميده ايم، در حاليكه چپ و راست به آدمها و ديدگاه هايشان پيرامون پيشآمد هاى ديروزى مهر احساس” نوعی دشمنی و ستیزه جویی تباری، خانوادگی، شخصی و فرکسونی را در برابر شخصیت ها” (محمد راستا)ميزنيم. اين شيوه خود چيزى بيشتر از تسلط روان قبيله بر دماغها نيست. اين يك نوع گريز از شگافتن گره هاى كور در تأريخ عبرتبار همان حزب است. اين يكنوع واكنش سرخورده چهره هاى درمانده در فضاى قولها و قرار هاى همان سالهاى جوانى شان است. من متعجب شدم زمانيكه خواندم : “…بگذارید دوسه نسل بعد که هیچگونه وابستگی خونی، خانوادگی، قومی، تباری و ایدیالوژیک با آنها نداشته باشند با بی طرفی وبرگواه شواهد تاریخی و مستند ها بر آنها به داوری نشینند…” چرا ما رديابى حادثه هاى زمان زنده گى خويشرا به دو سه نسل آينده حواله كنيم؟ چرا ما شايسته گى و شجاعت پرداختن به مساله هاى پيشين كشور را كه خود يا بازيگر و يا هم گواه آنها بوده ايم، از خود تبارز نه دهيم؟ چرا ما از بازنگرى و انتقاد از خود در هراس باشيم و از پرداختن به مساله هاى پيشين در گريز؟ چرا انتقاد از “شخصيت ها”ى مطرح و مسئول ديروز قدغن باشد؟ آيا اين حتمى است زمانيكه من ديدگاه هاى خود را بى پيرايه و باز و بيگانه از “پرچمى گرى” و يا ” خلقى گرى” ديروز تبارز دهم و اشيا را با نامهاى خودشان بنامم، ناجوان، نمك ناشناس، فرصت طالب… قبيله گرا، قوم گرا، سمت گرا، خانواده گرا… و غيره وغيره ناميده شوم؟ در واقع هر بازنگرى و ديد انتقادى از ديروز همان حزب توتاليتار بيدرنگ آماج هجوم چند كمان به دست حرفوى در كمين نشسته قرار گرفته و تلاش صورت ميگيرد كه بر دهن ها و قلم ها مهر قهرى سكوت زده شود. اين شيوه پيشآمد را طى تمام دوران موجوديت آن حزب از زايش تا فرسايش ميتوان پيگيرى كرد كه با دريغ هنوز هم در روان تنى چند زنده است و لجوجانه ميكوشند تا با همان ابزار هاى كهنه و شناخته شده چنين بحث هارا به گمراهه ها رهنمايى كنند.

نمونه بردارى از حادثه هاى گذشته هاى دور كشور به غرض تبرئه و يا پوشاندن آنچه در زمان و مكان كاملاً ديگرى پيشآمده به هيچ وجهه كار كاوش و پژوهش را يارى نه رسانده، بلكه بر خلاف رديابى حادثه هاى مشخص تأريخى را مغوشش ميسازد. من منكر موجوديت پيوند ها و تسلسل در پيشآمد هاى تأريخى نيستم، اما هر حادثه جداگانه تاريخ كشور مربوط به زمان مشخص و پيش شرطهاى لازم همان برهه ميباشد. باور دارم كه در پيشآمد هاى زمانه هاى حاكميت احمد خان ابدالى ويا سلسله سدوزايى ها و يا امير عبدالرحمن خان و يا امير امان الله خان و يا… كه اينجا و آنجا روى آن تكيه صورت ميگيرد، نه ميتوان هجوم نيروهاى لشكر سرخ در جدى ١٣٥٨ را ترجمانى كرد. پيش زمينه هاى عينى و ذهنى، منافع بازيگران “بازى بزرگ”، تناسبهاى جهانى و ده ها عامل ديگر چنين همرنگ سازى ها را بى پايه جلوه ميدهند. هجوم قشون سرخ در يك لفافه اى ديگر تأريخى و در يك بازى غير اخلاقى و غير مسئولانه بازيگران افغانى در تبانى با رهبران شوروى سابق سناريو سازى و پياده شده است. يك شباهت را ميتوان در حادثه هاى ياد شده تأريخى با حادثه هجوم نيروهاى ارتش سرخ پيگيرى نمود و آن اينكه جنگ قدرت و جنگ براى قدرت در ميان رهبران همان حزب زوال يافته دموكراتيك خلق/وطن چون هميشه راهگشاى همان سوگنمامه اى هجوم قشون سرخ بوده است.

فروپاشى حاكميت همان حزب در اپريل ١٩٩٢ يكبار ديگر شباهتهاى رخداد هاى ٦ جدى و هجوم نيروهاى شوروى بر افغانستان را در ذهنها تداعى كرد: همان شيوه ها و سليقه ها، همان ابزار ها، همان چهره ها و همان جنون قدرت، همان ساختارهاى نامرئى و مخفى، همان تشنه گى در انتقام در تبانى با همان همسايه بزرگ شمالى، ولى اينبار نه در چهره حاكميت حزب كمونيست و نه در چوكات اتحادشوروى بزرگ، بلكه در چهره روسيه يى با سمت گيرى كپيتاليستى و با ضريب تنظيمهاى تندگراى جهادى فاجعه افغان را دنباله بخشيدند. از اين زاويه ميشود همگونى ها و مشابهت هارا يكى در پيشآمد ها به خوبى يكى پى ديگرى رديف نمود.
 

در اين نوشته مأخذ زير به كار گرفته شده است:

 
“سالنامه كابل”، شماره ٤٥-٤٦، از ٦ جدى سال ١٣٥٨ تا حوت سال ١٣٥٩
“ياداشتهاى سياسى و رويدادهاى تاريخى”، سلطان على كشتمند، جلد اول و دوم، صفحات ٥٥٧ تا ٥٩٨.
“پشت پرده افغانستان”، ديه گو كوردووز و سليگ هاريسون.
“ظهور و زوال حزب دموكراتيك خلق افانستان”، غلام دستگير پنجشيرى، بخش اول و دوم، صفحات ١١٥-١٢٣
 

همدا راز وګورئ

f-image

داکتر نجيب الله درشجاعت بی نظير

              هدا از طرف جلال بايانی کاوشگر [  داکــتر نــجيـب …

ځواب دلته پرېږدئ

ستاسو برېښناليک به نه خپريږي. غوښتى ځایونه په نښه شوي *